سرآغاز
دخترم شیرینتر از شهد عسل
دخترم صد شعر نو یکصد غزل
دخترم زیباترین رنگین کمان
آفتاب روشن این آسمان
آبانم،عزیزم
دیروز مصادف بود با 22 تیرماه 1392،با بابا جلال و جانان رفتیم سونو میرداماد اول خیابان میرداماد.بابایی و جانان هم اومدن توی اتاق؛ دکتر بهم گفت جنسیت بچه توی دلم دختره...تو را می گفت عزیزم..صدای قلبت را شنیدم،دستها و پاها و سر کوچولوت را دیدم....
و
برای بار سوم عاشق شدم
گلم،نفسم عسلم تصمیم دارم در این وبلاگ همه خاطراتم از روزهایی که منتظر اومدنت هستم و روزهایی که آمدی توی زندگی ما و داری رشد می کنی و بزرگ می شی را بنویسم...
بنویسم چقدر من و بابا ،چقدر ما عاشقیتم..چقدر دوستت داریم..
از شیرین کاری هات،بامزگیهات،دلبری هات،از هوشت از زرنگیت از مهربونی هات می نویسم
اینقدر می نویسم که چقدر عاشقتیم،اینقدر می نویسم چقدر دوستت داریم که هیچگاه فراموش نکنی..هرکجا باشی،هرکه باشی،هر کاری که بکنی،هر مسئولیتی که داشته باشی...
مامان مژگانت هست که به عشق تو نفس بکشه و آغوش گرم مامانت هست که همیشه پناهگاه تنهایی ها و دل ناگرانی هایت باشه
شانه های بابا جلالت هست که جایی باشه واسه خوابهات،دستهای بابایی هست واسه پشتیبانی و دلگرمیت،نگاه آسمانی بابایی هست واسه اطمینان خاطر
و البته جانان هست
همراه و رفیق همیشگیت..محرم رازها و حرفهایی که شاید دلت نخواد به من و بابایی بگی
همراه همیشگیه بازی هات
رفیق همیشگی غصه هات
دوست همیشگیه تنهایی هات
سنگ صبور همیشگیه غصهات
و بعد هم کلی فامیل و اشنای دیگه دوستت دارند
عشقم یادت نره هر جابری هرکاری بکنی و هرچی باشی عشق بابای و من و مهربانی جانان همیشه باهاته..همیشه یاورته و هیچوقت تنها نیستی
نفسم خوش اومدی به زندگی ما...


سرآغاز
